| امروز برای دانش آموزای عزیزم این قسمت از ژایان نامه ام را که بخشی از گفتار شهیدُ دکتر علی شریعتی در رابطه با حج است و بخشی هم نوشته های خودم است می آورم.
حج
به معنايي كه فهميده شود – حركتي است از «خود» به سوي «خدا» همگام با «خلق» . حج يك كلمه ي مشابه است. چنين مي نمايد كه خدا هر چه را خواسته به آدمي بگويد يكجا در حج ريخته است. از خليفه وجود و جهان بيني توحيد گرفته تا فلسفه ي خلقت انسان و سير تاريخ و مراحل تكامل آدمي – از آغاز پيدايش اش بر روي خاك، تا آخرين قله ي كمال نهايي اش، و نيز آنچه را بايد بياموزد و مراحلي كه بايد در بندگي طي كند، تا به معراج خدايي اش اوج گيرد، و بالاخره طرح تكوين «نوع بشر» و بطور كلي:
«حركت خود آگاه و انتخاب شده جمعي سويي ابديت مطلق، كمال و لاتيناهي» خدا
حج در يك نگرش كلي، سير وجودي انسان است، بسوي خدا، نمايش رمزي فلسفه خلقت بني آدم است و تجسم يعني آنچه در اين فلسفه مطرح است و دريك كلمه «حج» شبيه «آفرينش» است شبيه «توحيد» است.
«حج» نمايشي ست رمزي از «آفرينش انسان» و نيز از «مكتب اسلام» كه در آن كارگردان خداست ، و زبان نمايش، حركت و شخصيات هاي اصلي: آدم ابراهيم، هاجر و ابليس، و صحنه ها منطقه حرم و مسجد الحرام، مسعي، عرفات و مشعر و مني و سمبل ها، كعبه و صفا و مروه و روز و شب و غروب و طلوع و بت و قرباني و جامه ي آرايش: احرام و حلق و تقصير…
و نمايشگران؟ فقط يك تن، تو! هر كه هستي ، چه زن، چه مرد چه پير ، چه جوان، چه سفيد، چه سياه، همين كه در اين صحنه شركت كردي، نقش اول را داري ، هم در شخصيت آدم و هم در شخصيت ابراهيم و هم هاجر، در تضاد الله – ابليس ! چه، اينجا سخن از تشخص نيست، حتي جنسيت مطرح نيست، فقط يك «قهرمان» است و آن انسان!
تاثيري ست كه در آن يك تن، همه ي نقش ها را برعهده دارد. قهرمان داستان است و در عين حال، صحنه اي باز است ، همه ي سال، همه انسانهاي ابراهيمي روي زمين همه شركت در اين نمايش شگفت دعوت مي شوند!.
دامنه ي معني اينچنين است. لايتناهي است. «بي نهايت بزرگ » و يك فرد «بي نهايت كوچك» از آن چه مي تواند فهميد؟
حج: آهنگ، قصد، يعني حركت و جهت حركت نيز هم.
همه چيز با كنون تو از خودت، از زندگي ات و از همه علقه ها يت آغاز شود. مگر نه در شهرت ساكني؟ سكونت، سكون؟
حج ، تهي سكون، زندگي چيزي كه هدفش خوش است يعني مرگ، نوعي مرگ كه نفس مي كشد، مرگي جاندار، زيستني مرداري، بودني مردابي، حج: جاري شو!
زندگي حركتي دوري، دوري باطل، نوساني يكنواخت، زندگي؟ تماشائي و تماشاي صبح و شام هاي بيحاصل، بي معني، و حج ، عصيان تو از اين سير ابلهانه و تو در يك مسير مستقيم مي افتي: هجرت به سوي ابديت، به سوي ديگري ، به سوي «او» ! هجرت از خانه ي خويش به «خانه ي خدا» «خانه ي مردم»! و تو، هر كه هستي، كه اي ؟ انسان بوده اي، فرزنده آدم بوده اي، اما تاريخ و زندگي تو مسخ كرده است، درعالم در انسان بودي، خليفه خدا بودي، هم سخن خدا بودي، امانيت دار خاص خدا بودي، روح خدا را در تو دميده بود، تمامي نام ها را خدا به تو آموخته بود، خدا به قلم به تو آموخت، خدا بر شباهت خود، تو را ساخت، تو را كه ساخت و به آفريدگاري خود آفرين گفت، با تو پيمان بست و به زمينت آورد، و خود فطرتت نشست و با تو هم خانه شد، ودر انتظارت ماند، تا ببيند كه چه مي كني؟ آيا شده اي پول، شده اي شهوت، شده اي شكم، شده اي دروغ؟ شده اي پوچ، خالي؟ و خدا در اين «تو» روح خويش را دميد! كو آن روح؟ رو به سوي خدا كن، اي چوب خشك ورزد و پوك، بنال، از غربتت، از تبعيدت، از بيگانگي ات، آهنگ نستان خويش كن!
موسم- اكون لحظه ديدار است و تو اي كه هيچ نيستي، تنها «به سوي او شدن» ي و همين!
موسم است، نفس خود را نجات ده و آهنگ او كن، به نشانه هجرت ابدي آدمي، شدن لاتيناهي انسان به سوي خدا ! حج كن! آهنگ ابديت كن،ديدار با خداوند، روز حساب، پس اكنون قبل از فرا رسيدن مرگت، مردن را تمرين كن، پيش از آنكه بميري ، بمير! مرگ رااكنون به نشانه «مرگ» انتخاب كن، نيت مرگ كن، آهنگ مرگ كن.
»حج كن!«
و حج، نشانه اي از رجعت به سوي او، او كه ابديت مطلق است، او كه لايتناه ست، او كه نهايت ندارد ، حد ندارد.
و بازگشت به «سوي او» يعني حركت به سوي كمال مطلق، خير مطلق، زيبايي مطلق، يعني تو، يك «شدن ابدي» پس ، يك «حركت لايتناهي ، پس . و خدا«سرمنزل» تو نيست. «مقصد» توست.
موسم است؛ هنگام ديدار است. با خدا ديدار كن. همه عنوان هايت، همه ي «من» هايت را يكجا بريز و «كفن» بپوش! رنگ ها را همه بشوي، سپيد بپوش! به رنگ همه ، از من بودن «خويش بدرآي» «نه كسي باش كه به ميعاد آمده اي».«خسي شو كه به ميقات آمده اي»!
«بمير پيش از آنكه بميري»، اينجا ميقات است. يك جامه بپوش، دو تكه: يك پررنگ! سپيد، بي دوخت، بي طرح، بي رنگ، بي هيچ نشاني به اينكه «توئي» به اينكه «ديگري» نيستي!.
اينجا ميقات است! شگفتا !اسم زمان ، بر مكان! يعني كه سكون هرگز!
»والي الله المصير!«
شگفتا! همه چيز حركت، كمال، مرگ و حيات، حيات و مرگ، تضاد، تغيير، جهت!
»كل شيءٍ هالكِ اِلّا وَحبهه!.«
همه چيز نابودشدني ست، جز آنچه رو به سوي او دارد. و خدا، وجود مطلق، خود مطلق و … مطلقِ مطلق، نيز!
نيت- اكنون نيت كن، خود آگاه، آزاد و آشنا انتخاب كن، راه تازه را، سوي تازه را، بودن تازه را، خود تازه را!
حجر الاسود، بيعت- از ركن حجر الاسود، بايد داخل مطاف شوي ، از اينجاست كه وارد منظومه ي جهان مي شوي، وارد مردم مي شوي، در مدار خداوند، اما در مسير خلق! در آغاز بايد حجر الاسود را لمس كني، با دست راستت، آن را لمس كني و بي درنگ خود را به گرداب بسپاري، اين «سنگ» رمزي از «دست» است، دست راست، دست كي؟ دست راست خدا! الحجر الاسود يمين الله في ارضه …!
تو بايد بيعت كني ، بايد با او هم پيمان شوي، و اكنون، در لحظه بزرگ انتخاب! انتخاب راه ، هدف و سرنوشت خويش، در آغاز حركت، در آستانه ي ترك خويش و غرق در ديگران، پيوستن به مردم، بايد با خدا بيعت كني!
خدا دست راست خويش را پيش تو آورده است، دست راستت را پيش آور ، در بعت او قرار گير، با او هم پيمان شو، همه پيوندهاي پيشينت را بگسل، باطل كن، آزاد شو!
يد الله فوق ايديهم!
دست خدا را بر روي دستت لمس كن، اين دست بالاي هر دستي ست. اكنون جزئي از نظام آفرينش شده اي!
حج آغاز شده است، حركت بسوي كعبه، در جامه احرام، در حريمي از محرمات، و شتابان رو به خدا، فرياد لبيك! لبيك!
يعني كه خدا تو را دعوت كرده است، ندا داده است، كه بيا، اينك تو آمده اي، اينكه پاسخ او را مي دهي.
لبيك!
لبيك،اللهم لبيك. اِنَّ الحَمد و النعمةَ لَكَ و الملك، لا شريكَ لكَ لبيك
بله خداوند!، بله، «ستايش»، از آن تو است و «سلطنت» نيز! تو را شريكي نيست، «بلي» !.
صداي خدا در صحرا به گوش مي رسد، از ذره اي اين ندا بر مي آيد، تمام فضاي ميان زمين و آسمان را پر كرده است، و هر كسي آنرا مي شنود، هر كسي آنرا خطاب به خود مي شنود، مي شنود كه خدا دارد اورا مي خواند و او ، از جگر فرياد مي زند،
لبيك، اللهم لبيك!
و تو همچون ذره اي حقير كه به مغناطيسي قوي جذب مي شود، احساس مي كني كه ديگر اين پاهايت نيست كه تو را مي برد، تو را مي برند، و پاهايت از پي تو كشيده مي شوند، انگار كه دو دستت به دو شاهبال نيرومند تبديل شده اند و تو در دسته اي از پرندگان سپيد، در فضا پرواز ميكني، به معراج مي روي، بسوي سيمرغ مي روي …
كعبه نزديك مي شود و نزديكتر و هيجان پريشان مي شود و پريشان تر، صداي قلبت را بدرستي مي شنوي، احساس مي كني از خودت بزرگتر مي شوي، احساس مي كني لبريز مي شوي، ديگر در خودتي نمي گنجي، كفش تنگ در پاي بودنت، پيرهن تنگي بر اندام هستنت، اشك امان نمي دهد. گويي اندك اندك در فضاي مملو از خدا لبريز شده اي روي حضور او را بر روي پوستت، بر روي قلبت، در عمق فطرتت در برق و هر سنگريزه، بر جبين هر صخره، در كمرگاه هر كوه، در ابهام دور هر افق، در عمق صحرا احساس مي كني، مي بيني!
فقط او را مي بيني! فقط او را مي يابي، فقط او« هست» جز او همه موج اند،
«در صحرا ، عشق باريده است و زمين ، تر شده،
و چنانكه پاي به گلزار فرو شود،
پاي تو ، به عشق فرو مي رود!.
مي روي و احساس مي كني نيست مي شوي، قلب هستي مي تپد، و فضا از خدا لبريز شده است، از خدا لبريز شده اي!
يعني كه: «رسيدي»!
آنكه تو را مي خواند، اينجاست! به خانه ي او رسيده اي! ساكت!
سكوتي در حضور، در حرم، در حرم خدا!
همچنان گام بر مي داري و هفت مرتبه طواف و شوق كعبه بيداد مي كند.
«در صحرا عشق باريده است و زمين تر شده،
و چنانكه پاي ، به گلزار فرو شود،
پاي تو، به عشق ، فر مي رود[1].
عروج عيسي (ع)…
زمان سياه بود . بشر مثل هميشه نور را كنار مي زد و در سياهي، تنها چيزي كه ميديد، معاني بود كه به واسطه آن از بهشت رانده شد و هر چند كه از روز ازل سوگند به «توحيد» خداوند داده بود، اما با فراموشي، باز هم تيرگي را به خود پناه و خود را به آن پناه داده بود و باز هم صورت ديگري از اسماء الهي به او حلول كرد، كلمه اي مقدس كمه نشانه اي از برترين هنرمندي الهي است.
عيسي (ع) كلمه خداوند…. خداوند نورش را بر مريم با كره، فرستاد…
(و آنگاه كه از همه خويشاوندان به كنج تنهايي پنهان گرديد، ما روح خود را بر او مجسم ساختم.[2])
و آنگاه كه مريم مقدس را ناپاك خواندند، همان قومي كه به ناپاكي در سياهي فرو رفته بودند، باز هم هنر خداوند بصورت كلمه بروز كرد… (و طفل به امر خداوند به زبان آمد و گفت: همانا من بنده ي خاص خدايم كه مرا كتاب آسمان و شرف نبوت عطا فرمود…. [3] )
آن قوم كه در سياهيها بودند، نتوانستند، نور را تحمل كنند، پاكي عيسي، سياهي آنها را نشانه گرفته بود. سياهي آمد تا نور را محو كند، تا زيبايي را نابود گرداند. خطي بكشد بر هر چه نيكويي و خير است. چرا كه چشمي براي ديدن خير نداشت و اكنون باز هم صحنه اي آماده بود براي زيباترين ترين هنرمندي خداوند، خداوندي كه هر لحظه در حال آفرينش است.
ظلمت خواست كه نور را به صليب بكشد و چنان مي پنداشت كه پيروش گشته است و چه بسا اقوامي كه خداوند، پيش از اين معاندان هلاك ساخت.
(آيا چشم تو (اي پيامبر) به احدي از آنها ديگر خواهد افتاد؟
يا كمترين صدايي از آنان تا ابد خواهي شنيد؟[4])
اينگونه ، عيسي(ع) چنين با شكوه و خارق العاده – كه هرگز اين گونه صحنه را كسي جز خداوند نتوانسته خلق كند.-در نور و زيباييها عروج كرد.
و باز هم قو لو لا اله الا الله تفلحوا … عروج حسين (ع)
[1] - شريعتي، عل – حج – حسينيه ارشاد – مهر1350-ص 25 تا 73
[2] - سوره مباركه مريم در آيه 17
[3] - همان سوره مبارك آيه 30
[4] - همان سوره مبارك، آيه 98
|