تبليغاتX
گلناز شعبانی"نوشته های یک نویسنده"
گلناز شعبانی"نوشته های یک نویسنده"
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
به نام خدا

ملولان همه رفتند در خانه ببندید

بر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید

به معراج برآیید چو از آل رسولید

رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید....

بخشی از غزل مولانا را امروز نوشتم. به یاد حضرت محمد ( ص ) که اشاره مولانا جلال الدین در این غزل به اوست. انشاالله تمام غزل را در فرصتی در وبلاگ می نویسم. این غزل حتی می تواند اشاره ای به آیه قرانی ای که الان در خاطرم نیست در کدام سوره خواندم باشد که خداوند در آن می گوید وقتی رسول حق آمد همانا باطل نابود شدنی ست. وقتی محمد(ص)به دلتان بیاید همه ملولان می روند....

پیوست- امروز دختر جستجوگری را در کتابخانه دیدم که پی محکم شدن ایمانش بود. زرتشت را از من پرسید. احساسم به من گفت وقتی مسلمانی اش را بفهمد آن هنگام مسلمانی باشکوه خواهد بود.

لینک


امروز برای دانش آموزای عزیزم این قسمت از ژایان نامه ام را که بخشی از گفتار شهیدُ دکتر علی شریعتی در رابطه با حج است و بخشی هم نوشته های خودم است می آورم.

حج

 به معنايي كه فهميده شود – حركتي است از «خود» به سوي «خدا» همگام با «خلق» . حج يك كلمه ي مشابه است. چنين مي نمايد كه خدا هر چه را خواسته به آدمي بگويد يكجا در حج ريخته است. از خليفه وجود و جهان بيني توحيد گرفته تا فلسفه ي خلقت انسان و سير تاريخ و مراحل تكامل آدمي – از آغاز پيدايش اش بر روي خاك، تا آخرين قله ي كمال نهايي اش، و نيز آنچه را بايد بياموزد و مراحلي كه بايد در بندگي طي كند، تا به معراج خدايي اش اوج گيرد، و بالاخره طرح تكوين «نوع بشر» و بطور كلي:

«حركت خود آگاه و انتخاب شده جمعي سويي ابديت مطلق، كمال و لاتيناهي» خدا

حج در يك نگرش كلي، سير وجودي انسان است، بسوي خدا، نمايش رمزي فلسفه خلقت بني آدم است و تجسم يعني آنچه در اين فلسفه مطرح است و دريك كلمه «حج» شبيه «آفرينش» است شبيه «توحيد» است.

«حج» نمايشي ست رمزي از «آفرينش انسان» و نيز از «مكتب اسلام» كه در آن كارگردان خداست ، و زبان نمايش، حركت و شخصيات هاي اصلي: آدم ابراهيم، هاجر و ابليس، و صحنه ها منطقه حرم و مسجد الحرام، مسعي، عرفات و مشعر و مني و سمبل ها، كعبه و صفا و مروه و روز و شب و غروب و طلوع و بت و قرباني و جامه ي آرايش: احرام و حلق و تقصير…

و نمايشگران؟ فقط يك تن، تو! هر كه هستي ، چه زن، چه مرد چه پير ، چه جوان، چه سفيد، چه سياه، همين كه در اين صحنه شركت كردي، نقش اول را داري ، هم در شخصيت آدم و هم در شخصيت ابراهيم و هم هاجر، در تضاد الله – ابليس ! چه، اينجا سخن از تشخص نيست، حتي جنسيت مطرح نيست، فقط يك «قهرمان» است و آن انسان!

تاثيري ست كه در آن يك تن، همه ي نقش ها را برعهده دارد. قهرمان داستان است و در عين حال، صحنه اي باز است ، همه ي سال، همه انسانهاي ابراهيمي روي زمين همه شركت در اين نمايش شگفت دعوت مي شوند!.

دامنه ي معني اينچنين است. لايتناهي است. «بي نهايت بزرگ » و يك فرد «بي نهايت كوچك» از آن چه مي تواند فهميد؟

حج: آهنگ، قصد، يعني حركت و جهت حركت نيز هم.

همه چيز با كنون تو از خودت، از زندگي ات و از همه علقه ها يت آغاز شود. مگر نه در شهرت ساكني؟ سكونت، سكون؟

حج ، تهي سكون، زندگي چيزي كه هدفش خوش است يعني مرگ، نوعي مرگ كه نفس مي كشد، مرگي جاندار، زيستني مرداري، بودني مردابي، حج: جاري شو!

زندگي حركتي دوري، دوري باطل، نوساني يكنواخت، زندگي؟ تماشائي و تماشاي صبح و شام هاي بيحاصل، بي معني، و حج ، عصيان تو از اين سير ابلهانه و تو در يك مسير مستقيم مي افتي: هجرت به سوي ابديت، به سوي ديگري ، به سوي «او» ! هجرت از خانه ي خويش به «خانه ي خدا» «خانه ي مردم»! و تو، هر كه هستي، كه اي ؟ انسان بوده اي، فرزنده آدم بوده اي، اما تاريخ و زندگي تو مسخ كرده است، درعالم در انسان بودي، خليفه خدا بودي، هم سخن خدا بودي، امانيت دار خاص خدا بودي، روح خدا را در تو دميده بود، تمامي نام ها را خدا به تو آموخته بود، خدا به قلم به تو آموخت، خدا بر شباهت خود، تو را ساخت، تو را كه ساخت و به آفريدگاري خود آفرين گفت، با تو پيمان بست و به زمينت آورد، و خود فطرتت نشست و با تو هم خانه شد، ودر انتظارت ماند، تا ببيند كه چه مي كني؟ آيا شده اي پول، شده اي شهوت، شده اي شكم، شده اي دروغ؟ شده اي پوچ، خالي؟ و خدا در اين «تو» روح خويش را دميد! كو آن روح؟ رو به سوي خدا كن، اي چوب خشك ورزد و پوك، بنال، از غربتت، از تبعيدت، از بيگانگي ات، آهنگ نستان خويش كن!

موسم- اكون لحظه ديدار است و تو اي كه هيچ نيستي، تنها «به سوي او شدن» ي و همين!

موسم است، نفس خود را نجات ده و آهنگ او كن، به نشانه هجرت ابدي آدمي، شدن لاتيناهي انسان به سوي خدا ! حج كن! آهنگ ابديت كن،ديدار با خداوند، روز حساب، پس اكنون قبل از فرا رسيدن مرگت، مردن را تمرين كن، پيش از آنكه بميري ، بمير! مرگ رااكنون به نشانه «مرگ» انتخاب كن، نيت مرگ كن، آهنگ مرگ كن.

»حج كن!«

و حج، نشانه اي از رجعت به سوي او، او كه ابديت مطلق است، او كه لايتناه ست، او كه نهايت ندارد ، حد ندارد.

و بازگشت به «سوي او» يعني حركت به سوي كمال مطلق، خير مطلق، زيبايي مطلق، يعني تو، يك «شدن ابدي» پس ، يك «حركت لايتناهي ، پس . و خدا«سرمنزل» تو نيست. «مقصد» توست.

موسم است؛ هنگام ديدار است. با خدا ديدار كن. همه عنوان هايت، همه ي «من» هايت را يكجا بريز و «كفن» بپوش! رنگ ها را همه بشوي، سپيد بپوش! به رنگ همه ، از من بودن «خويش بدرآي» «نه كسي باش كه به ميعاد آمده اي».«خسي شو كه به ميقات آمده اي»!

«بمير پيش از آنكه بميري»، اينجا ميقات است. يك جامه بپوش، دو تكه: يك پررنگ! سپيد، بي دوخت، بي طرح، بي رنگ، بي هيچ نشاني به اينكه «توئي» به اينكه «ديگري» نيستي!.

اينجا ميقات است! شگفتا !اسم زمان ، بر مكان! يعني كه سكون هرگز!

»والي الله المصير!«

شگفتا! همه چيز حركت، كمال، مرگ و حيات، حيات و مرگ، تضاد، تغيير، جهت!

»كل شيءٍ هالكِ اِلّا وَحبهه!.«

همه چيز نابودشدني ست، جز آنچه رو به سوي او دارد. و خدا، وجود مطلق، خود مطلق و … مطلقِ مطلق، نيز!

نيت- اكنون نيت كن، خود آگاه، آزاد و آشنا انتخاب كن، راه تازه را، سوي تازه را، بودن تازه را، خود تازه را!

حجر الاسود، بيعت- از ركن حجر الاسود، بايد داخل مطاف شوي ، از اينجاست كه وارد منظومه ي جهان مي شوي، وارد مردم مي شوي، در مدار خداوند، اما در مسير خلق! در آغاز بايد حجر الاسود را لمس كني، با دست راستت، آن را لمس كني و بي درنگ خود را به گرداب بسپاري، اين «سنگ» رمزي از «دست» است، دست راست، دست كي؟ دست راست خدا! الحجر الاسود يمين الله في ارضه …!

تو بايد بيعت كني ، بايد با او هم پيمان شوي، و اكنون، در لحظه بزرگ انتخاب! انتخاب راه ، هدف و سرنوشت خويش، در آغاز حركت، در آستانه ي ترك خويش و غرق در ديگران، پيوستن به مردم، بايد با خدا بيعت كني!

خدا دست راست خويش را پيش تو آورده است، دست راستت را پيش آور ، در بعت او قرار گير، با او هم پيمان شو، همه پيوندهاي پيشينت را بگسل، باطل كن، آزاد شو!

يد الله فوق ايديهم!

دست خدا را بر روي دستت لمس كن، اين دست بالاي هر دستي ست. اكنون جزئي از نظام آفرينش شده اي!

حج آغاز شده است، حركت بسوي كعبه، در جامه احرام، در حريمي از محرمات، و شتابان رو به خدا، فرياد لبيك! لبيك!

يعني كه خدا تو را دعوت كرده است، ندا داده است، كه بيا، اينك تو آمده اي، اينكه پاسخ او را مي دهي.

لبيك!

لبيك،اللهم لبيك. اِنَّ الحَمد و النعمةَ لَكَ و الملك، لا شريكَ لكَ لبيك

بله خداوند!، بله، «ستايش»، از آن تو است و «سلطنت» نيز! تو را شريكي نيست، «بلي» !.

صداي خدا در صحرا به گوش مي رسد، از ذره اي اين ندا بر مي آيد، تمام فضاي ميان زمين و‌ آسمان را پر كرده است، و هر كسي آنرا مي شنود، هر كسي آنرا خطاب به خود مي شنود، مي شنود كه خدا دارد اورا مي خواند و او ، از جگر فرياد مي زند،

لبيك، اللهم لبيك!

و تو همچون ذره اي حقير كه به مغناطيسي قوي جذب مي شود، احساس مي كني كه ديگر اين پاهايت نيست كه تو را مي برد، تو را مي برند، و پاهايت از پي تو كشيده مي شوند، انگار كه دو دستت به دو شاهبال نيرومند تبديل شده اند و تو در دسته اي از پرندگان سپيد، در فضا پرواز ميكني، به معراج مي روي، بسوي سيمرغ مي روي …

كعبه نزديك مي شود و نزديكتر و هيجان پريشان مي شود و پريشان تر، صداي قلبت را بدرستي مي شنوي، احساس مي كني از خودت بزرگتر مي شوي، احساس مي كني لبريز مي شوي، ديگر در خودتي نمي گنجي، كفش تنگ در پاي بودنت، پيرهن تنگي بر اندام هستنت، اشك امان نمي دهد. گويي اندك اندك در فضاي مملو از خدا لبريز شده اي روي حضور او را بر روي پوستت، بر روي قلبت، در عمق فطرتت در برق و هر سنگريزه، بر جبين هر صخره، در كمرگاه هر كوه، در ابهام دور هر افق، در عمق صحرا احساس مي كني، مي بيني!

فقط او را مي بيني! فقط او را مي يابي، فقط او« هست» جز او همه موج اند،

«در صحرا ، عشق باريده است و زمين ، تر شده،

و چنانكه پاي به گلزار فرو شود،

پاي تو ، به عشق فرو مي رود!.

مي روي و احساس مي كني نيست مي شوي، قلب هستي مي تپد، و فضا از خدا لبريز شده است، از خدا لبريز شده اي!

يعني كه: «رسيدي»!

آنكه تو را مي خواند، اينجاست! به خانه ي او رسيده اي! ساكت!

سكوتي در حضور، در حرم، در حرم خدا!

همچنان گام بر مي داري و هفت مرتبه طواف و شوق كعبه بيداد مي كند.

«در صحرا عشق باريده است و زمين تر شده،

و چنانكه پاي ، به گلزار فرو شود،

پاي تو، به عشق ، فر مي رود[1].

 

 

عروج عيسي (ع)…

زمان سياه بود . بشر مثل هميشه نور را كنار مي زد و در سياهي، تنها چيزي كه ميديد، معاني بود كه به واسطه آن از بهشت رانده شد و هر چند كه از روز ازل سوگند به «توحيد» خداوند داده بود، اما با فراموشي، باز هم تيرگي را به خود پناه و خود را به آن پناه داده بود و باز هم صورت ديگري از اسماء الهي به او حلول كرد، كلمه اي مقدس كمه نشانه اي از برترين هنرمندي الهي است.

عيسي (ع) كلمه خداوند…. خداوند نورش را بر مريم با كره، فرستاد…

(و آنگاه كه از همه خويشاوندان به كنج تنهايي پنهان گرديد، ما روح خود را بر او مجسم ساختم.[2])

و آنگاه كه مريم مقدس را ناپاك خواندند، همان قومي كه به ناپاكي در سياهي فرو رفته بودند، باز هم هنر خداوند بصورت كلمه بروز كرد… (و طفل به امر خداوند به زبان آمد و گفت: همانا من بنده ي خاص خدايم كه مرا كتاب آسمان و شرف نبوت عطا فرمود…. [3] )

آن قوم كه در سياهيها بودند، نتوانستند، نور را تحمل كنند، پاكي عيسي، سياهي آنها را نشانه گرفته بود. سياهي آمد تا نور را محو كند، تا زيبايي را نابود گرداند. خطي بكشد بر هر چه نيكويي و خير است. چرا كه چشمي براي ديدن خير نداشت و اكنون باز هم صحنه اي آماده بود براي زيباترين ترين هنرمندي خداوند، خداوندي كه هر لحظه در حال آفرينش است.

ظلمت خواست كه نور را به صليب بكشد و چنان مي پنداشت كه پيروش گشته است و چه بسا اقوامي كه خداوند، پيش از اين معاندان هلاك ساخت.

(آيا چشم تو (اي پيامبر) به احدي از آنها ديگر خواهد افتاد؟

يا كمترين صدايي از آنان تا ابد خواهي شنيد؟[4])

اينگونه ، عيسي(ع) چنين با شكوه و خارق العاده – كه هرگز اين گونه صحنه را كسي جز خداوند نتوانسته خلق كند.-در نور و زيباييها عروج كرد.

و باز هم قو لو لا اله الا الله تفلحوا … عروج حسين (ع)



[1] - شريعتي، عل – حج – حسينيه ارشاد – مهر1350-ص 25 تا 73

[2] - سوره مباركه مريم در آيه 17

[3] - همان سوره مبارك آيه 30

[4] - همان سوره مبارك، آيه 98

لینک


یک تکه شعر زیبا از سپهری عزیز

 

در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم

که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دورها اواییست که مرا می خواند

 

نوشتم دیروز که کتاب غرق در نور رابخوانید. این کتاب شرح از دنیا رفتن زنیست که شگفت زده تان می کند. رویایی نیست. درست همان چیزیست که وقتی بخوانید می گویید آه همین است!

لینک


چه کسی می تواند جز خداوند، زیبایی ها را آشکار سازد. ببینید. جز او کسی توانسته؟!

دعای زیبای ما:

    یا میسر(ای هموار کننده) یا مبشر(ای بشارت دهنده)

 

آفتاب مهربانی   سایه تو بر سر من

ای که در پای تو پیچید   ساقه نیلوفر من

با تو تنها، با تو هستم ای پناه خستگی هام      

در هوایت دل گسستم، از همه دلبستگی ها

 

 

در هوایت پر گشودن باور بال و پر من باد

شعله ور از آتش غم خرمن خاکستر من باد

ای بهار باور من، ای بهشت دیگر من

چون بنفشه، بی تو بیتابم بر سر زانو سر من

 

بی تو چون برگ از شاخه افتادم

زرد و سرگردان در کف بادم

گرچه بی برگم، گرچه بی بارم، در هوای تو بی قرارم

برگ پاییزم بی تو می ریزم نو بهارم کن، نوبهارم

 

دل به خدای قدرتمند سپردن زحمتی ندارد جز دور کردن شیطان. زحمت دور کردن او را به فرشتگان نگهبان خودش بسپاریم با این دعاها:

 یا عدتی عند شدتی(ای ذخیره من در سختیم)

یا من هو رب کل شیء، یا من هو قادر علی کل شیء، یا مهون(ای آسان کننده) یا من لا سلطان الا سلطانه(ای که تسلطی نیست جز تسلط او)یا من اظهر الجمیل و یا من ستر القبیح(ای که رو می کنی زیبایی را و از بین می بری زشتی را) یا ذالقدره الکامله(ای صاحب قدرت کامل) یا ذالقوه المتینه(ای صاحب توان استوار)یا مضعف الحسنات و یا ما حی السیئات(ای چند برابر کننده قدرت خوبی و از بین برنده زشتی ها)یا رب القدره فی الانام(ای پرورنده نیرو و قدرت در انسانها)

و... یا میسر(ای هموار کننده) یا مبشر(ای بشارت دهنده)

 

 

*** گرد آمده از نیستی، این مزرعه را بد پیوند نزن

گویند که در خانه دل هست چراغی افروخته که اندر حرم افروختنی نیست  ***

 

پیوست: کتاب غرق در نور را بخوانید: نوشته بتی جی ایدی. انتشارات جیحون.

لینک


به نام خدا دسته های انجمن هنرمندانُ سایتهای هنریُ روشنفکرهای! ما کجان الان که دنیا دارد ممنوع بودن جنایت را داد میزنه؟ کی این مردم بی حس و حال میخوان به خودشون بیان و به جای بدگویی کردن و مفتخر بودن به تخت جمشید هزاران سال قبل و و فلان تاریخ گذشته عظیم به خودشون بیان و چشماشونو باز کنن ببینن دنیا چه خبره؟

دنیا داره کرسیمس را جشن میگیره اما عشق به آزادی و ممنوع کردن جنایت مردم را در روزهای عیدشون در سرتاسر اروژا ریخته بیرون. واقعا اگر در ایران عید بودُ کسی بیرون می امد؟ کسی به خاطر غزه قدم از قدم برمیداشت؟

هنرمند نماهای ایرانُ هنرمند نماهای سرزمین ایرانُ بیشتر حرفم با شماست. از کدام تریبون بالا رفتید تا جنایت را  تو این روزها محکوم کنید؟ اینروزها خبرهای هنریتان پخش می شود اما دست مشت شدهتان نیست؟ بچه های تیر خورده و موهای سوخته شان را در غزه می بینین؟!! این بی تفاوتی ارمغان هنر شماست؟ یا آفرینشتان؟!

ننشینین برای من غلط املایی بگیرین که می دونم کار بیشتر کسانی که ادای چیزی را در می اورند همینه. چشمتان را باز کنین ببینین دنیا داره چطور داد می زنه و حواسش به اتفاقها روزمره هست.اما شما. فقط نشستید و در محافلتان می گین چقدر ظلم شده بهتون و هیچی از دینتان ارث نبردین که غیبت گوشت مرده خوردنه و مومن کار بهتری جز اون می تونه انجام بده! نشتین یا به ستایش هزاران سال قبلتون یا به حرفهای منفی زدن.

دستهاتون چشمهاتون پاهاتون زبانتون قلبتون و مغزتون انگار سالهاست فراموشتون شده!!!!

 

لینک


به نام خدا

 

مردم بیشتر نقاط دنیا الان در حین جشن کریسمس، بیرون می آیند و جنایت غزه را در هر جای دنیا و به وسیله هر کسی محکوم می کنند، ما ایرانی ها چه مان شده؟!

امروز دسته سینه زنی مردم خوزستان را در سالهای 62- 60 می دیدم، با خودم فکر کردم قدرت های منفی با مردم ما چه کردند که اینطوری تار و مار شدیم؟ تهاجم فرهنگیُ استکبارُ ظلم بین الملل؟! آیا این مردمی که اینطوری به عشق امام حسین سینه می زدند و خرمشهر را نجات دادند، حالا همانطور دلاورند؟ حرف مردم ایران کجای این دنیا دارد ثبت میشود؟ مردم ایران کجان؟

آیا حتی پیش خودشون هم حضور دارن؟!!

 

مردم کشور منُ چه چیزی به وجودتان تزریق شده که اینقدر بیتفاوتید و دنیای در حال خروش را نمیبینید؟

لینک


خداوند دستهایی را که یکیدیگر را می فشارند و به روی دوربینها لبخند میزنند برای کشتن  می بیند.

همین برای جنایت کاران کافیست

مردم غزه مردم مظلوم هر جا که نمی شناسمتان من یک نویسنده ناشناس ایرانی هستم دعای من برای شماست

لینک


میشود خدایی نباشد؟ چون محال است، به نام او، که سر رشته­ی هر شادی و غمی را می­داند

 به نام خدا

دیده بگشا از کرم، رنجور دردستان، علی.....

دیده بگشا، رنج انسان بین و سیل اشک و آه

کبر پستان بین و جام جهل و فرجام گناه

تیر و ترکش، خون وآتش، خشم سرکش، بیم جاه

دیده بگشا بر ستم، در این فریبستان، علی....

دیده بگشا، نقش انسان ماند با جامی تهی، سوخت لاله، مرد لیلی، خشک شد سرو سهی،

ز آگهی­مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی .....

 

دیده بگشا ای صنم، ای ساقی مستان، علی

تیره شد از بیش و کم، آیینه­ی هستان, علی

تیره شد از بیش و کم، آیینه­ی هستان, علی

***

فقط آدم­ها زیاد شده­اند سرهای زیادی، قلب­های زیادی، دست­های زیادتر و پاهای بیشتر؛ دیگر هیچ چیز تغییر نکرده، هیچ چیز....،  از آن زمان که قابیل، هابیل را کشت

قابیل شده قابیل­ها و هابیل شده هابیل­ها، دستی که می­کشد شده دست­ها و خونی که ریخت، شده خون­ها.

دنیا بازیِ و درد و رنج هم جزء بازی این دنیا، باشد. اما کسانی که بازی درد و رنج و خون را راه می­اندازند، وقتی پرده­ی این صحنه­ی تاتر و بازی پایین بیاید، آیا جز سیاهی و آتش راه­شان به جای دیگری خواهد بود؟ بازیگران و بازیگردانان سیاهی و آتش، آیا انعکاس سیاهی لباس­تان را روی صورت­تان دیده­اید؟

دو دست یکدیگر را فشار می­دهند و دو لبخند به سمت هزاران دوربین برگردانده می­شود که بگوید پیمان بستیم برای کشتن؟!! دو لیوان شراب به هم می­خورد تا خون ریخته شده را جشن بگیرد؟!! هزاران دست زده می­شود تا خون­خوار پای تریبون بیاید و راز خون­خواری­ش را توجیه کند؟!!

من از چه­طور چشم­هایی به خون و جنایت نگاه می­کنم که برای میلیونها آدم این دنیا غریبه ست؟!!

قلب شما از جنس من نیست؟! در سرت­ان چیزی به اسم اعصاب حسی وجود ندارد؟!! هزاران رگ در تن شما را خون خداوند پر نکرده؟!! من از این جامعه­ی وسیع اینترنتی دارم با چه کسانی حرف می­زنم؟!! بگویید به من، می­شنوید؟!!

بگویم چه؟ بگویم اگر شهر خودت بود، اگر مادر و پدر خودت بود، اگر خواهر و برادر و زن و بچه و ......... من به تو چی بگویم؟

چه حرفی، این را به من بگو: چه حرفی سینه­ت را درد میاره و قلب­ت می­لرزه و اشکت درمیاد و فکرت به کار می­افته که باید کاری بکنی؟!! تویی که می­روی کافه شاپ، با دوستت فیلم می بینی، گپ میزنی، نمی دانم اسکیت، پارک، جشن، خوابیدن، ...... من حرفم با تو هم هست که جزء عادیِ این جامعه­ی جهانی هستی، اما بیشترِ حرفم با توِ که روشن­فکر این جامعه­ای، هنرمند این جامعه­ای...

هنرمندی که مجرای عبور عشق از لایتناهی به روح بشریته، الان کجاست؟!! دارد جلوی فلان تریبون سخنرانی میکند؟ اکبر رادی فوت کرده؟! آقا و خانم ایکس که بعد این سخنرانی چای و شیرینی میخورین، صدها بچه و آدم بی­گناه دارن قتل عام می­شن، شیرینیتو بذار کنار و جلوی مرگ اونی که هنوز زنده ست رو بگیر، کاری کن: هنرت!!! پای همان تریبون، اگر دلت لرزید که الان دارد در این دنیا چه فاجعه­ای اتفاق می­افتد، بدون جهت گیری، بدون هیچ فکر دیگری جز اینکه انسانی و عشق را به تو داده­اند برای عشق ورزیدن، فقط، فقط و فقط جنایت را محکوم کن!

نمایشگاه عکس یا نقاشی­ت نزدیکه؟! بومها و تابلوهات باید قاب شن؟!!، وای به تو وای به من..... خدا با تو هست؟!!

برای فلان تالار برنامه زنده موسیقی داری؟ کنرست؟!، بلیط هواپیمات رزو شده؟!!، وایسا!!!!!! پای همان هواپیما وایسا، قبل زدن تارت وایسا، قبل شروع کردن به آواز وایسا و بگو، فقط بگو جنایت را محکوم میکنی!!

این این­قدر سخته، یا... یا تو فراموش­کاری؟! اما فراموشی برای تو فقط فراموشی از جنس یک آدم معمولی نیست، تو داری جنایت می­کنی خانم و آقای هنرمند، خانم و آقای هنرمند.

وب لاگها و سایتها را می­گردم.... نشریات، سایت­های هنری ..... ادبی....... حرف هنرمند جامعه من کجاست؟!! هنرمند جامعه­ی من چشم دارد؟! گوش، دارد؟!! در جمجمه­ش، سلولهای عصبی هست؟! ....... وقتی چشم­ش خون و اشک می­بینه و گوشش الله اکبر و ناله می­شنود، قلب­ش رقیق می­شود؟!! قلبش رقیق می­شود؟!!

کجای حرف­م را نمی­فهمی؟! کجای حرف­م پیچیده ست؟! من زبان و ادبیات دیگر دنیا را خوب بلد نیستم تا با آن، با مردم دیگر حرف بزنم، اما دارم به فارسی می­نویسم که تو می­فهمی!

شیطان با کدام نوعِ دست­هاش چشم و گوش­ت را بسته؟!، با غرور، فراموشی، مشغله یا ..... نمی­گویم خیلی می­فهمم اما این را می­گویم که اگر وجودت با قتل عام مردم غزه درد نگرفته، تو بازی دنیا رفتی و شیطان با یکی از دست­هاش تو را وارد بازی کرده.

هنرمند، اگر در بازی دنیا هستی و الان خطاب به من می­گویی هر روز در دنیا جنایت می­شود، این گروهِ حامیان غزه هم به مردم اسرائیل حمله می­کنند، من برای تو فقط یک جواب دارم: تو اگر هنرمندی، اگر جنس گوش و زبان و چشم و وجودت با دیگران فرق دارد، خودت، و فقط خودت می­دانی با هنرت، چطور می­توانی آنجا که دلت حقیقت را با داد به تو می­گوید، باید چه کار کنی.

من فقط از تو خواهش می­کنم اگر هنرمند نمایی، این اسم را از خودت پاک کن، اما اگر هنرمندی، من را به عنوان یک دوست که جسارت کرد و به تو یادآوری کرد هنر یعنی اتصال لایتناهی به این دنیای فانی، به عنوان یک عامل یادآوری بپذیر و ببین بازی خطرناک دنیا دارد به کجا پیش می­رود و تو، زنده­ای و تا وقتی آفرینش انجام می­دهی زنده­ای و می­توانی، قدرت داری بایستی و بگویی: جنایت در هر جا، به وسیله ی هر کسی، ممنوع!! تو، زنده باش. زنده باش به نفس خدات و حرکت کن،

این دنیا، اگر تو حرکت نکنی، می ایستد، بدان که می ایستد، پس به خاطر خدا راه برو.

گلناز شعبانی – 8/10/87

 

 

 

 

لینک


به نام خدا

هر زمان خودت را بیشتر دیدیُ همان زمان است که شخصیت تو رشد خواهد کرد احترامت نزد دیگران بیشتر خواهد شد و در این رشد و شکوفایی هر لحظه ارامش تو همه را تحت تاثیر قرار خواهد داد

ژس به جای این که روی اشتباهات دیگران که مسلما فقط از دید تو اشتباهند دقیق شوی کمی به خودت رجوع کن و

آن وقت عیب هایی را می بینی که اگر چه تو را پیش خودت شرمگین می کند اما سبب شکوفایی تو نزد دیگران و عزتت نزد خداوند می شود.

لینک


به نام خدا

روز عرفه نزدیک است..... برای تمام آن هایی که می خواهند :

یا راهی خوام یافت

یا راهی خواهم ساخت

فقط به کمک او و فقط با او.

 

لینک


  صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
هفته اوّل شهریور 1390
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386

پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ